تبلیغات
محمد جواد یوسف زاده طارمسر ی - توصیه امام زمان عج به سید رشتی
 
محمد جواد یوسف زاده طارمسر ی

سید احمد رشتی می گوید :
تاریخ ۱۲۸۰ هجری قمری به عزم زیارت بیت الله از رشت به تبریز رفتم و از آنجا مرکبی کرایه کرده و روانه شدم ، در منزل اول سه نفر دیگر با من رفیق شدند .

در یکی از منازل بین راه خبر دادند که قدری زودتر روانه شویم که منزل آینده خطرناک و مخوف است کوشش کنید که از کاروان عقب نمانید .
از این جهت دو سه ساعت به صبح مانده راه افتادیم هنوز یک فرسخ نرفته بودیم که هوا منقلب شد و برف باریدن گرفت به طوری که رفقا هر کدام سرهای خود را به پارچه پیچیدند و تند رفتند من هم هر چه کردم که بتوانم با آنها بروم ممکن نبود سرانجام از آنها عقب ماندم و ناچار از اسب پیاده شده و در کنار راه نشسته و متحیر بودم مخصوصا به خاطر ششصد تومان پولی که برای هزینه سفر همراه داشتم نگرانی بیشتری داشتم .
با خود گفتم : همین جا تا صبح می مانم و به منزل قبلی بر می گردم و از آنجا چند نفر مستحفظ به همراه داشته خود را به قافله می رسانم .
در این اندیشه بودم که در برابر خود باغی دیدم که باغبانی با بیلش برف درختان را می ریخت تا مرا دید جلو آمد و گفت : کیستی ؟
گفتم : رفقایم رفتند و من مانده ام و راه را نمی دانم .
به زبان فارسی فرمود : نافله بخوان تا راه را پیدا کنی . من مشغول نافله شدم نماز شب تمام شد باز آمد و فرمود : نرفتی ؟
گفتم : والله راه را نمی دانم .
فرمود : جامعه بخوان .

من زیارت جامعه را از حفظ نداشتم و اکنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و زیارت جامعه را تماما از حفظ خواندم .
باز آمد و فرمود : نرفتی و هنوز اینجایی ؟
بی اختیار گریه ام گرفت ، گفتم : آری راه را نمی دانم .
فرمود : عاشورا بخوان .
زیارت عاشورا را نیز از حفظ نداشتم و اکنون هم از حفظ ندارم از جا بلند شدم و مشغول زیارت عاشورا شدم و همه اش را حتی لعن و سلام و دعای علقمه را از حفظ خواندم .
بار سوم آمد و فرمود : نرفتی و هستی ؟
گفتم : آری نرفتم هستم تا صبح .
فرمود : من هم اکنون تو را به قافله می رسانم . سپس رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد .
فرمود : ردیف من بر الاغ سوار شو . من هم پشت سر او سوار شدم و افسار اسبم را کشیدم ، اسب اطاعت نکرد .
فرمود : جلو اسب را به من بده . عنان اسب را به دست راست گرفت و راه افتاد . اسب در نهایت تمکین پیروی کرد .
سپس دست مبارکش را بر زانوی من گذاشت و فرمود : شما چرا نافله نمی خوانید ؟
نافله ، نافله ، نافله ، سه بار تکرار کرد .
آنگاه فرمود : شما چرا عاشورا نمی خوانید ؟
عاشورا ، عاشورا ، عاشورا .
سپس فرمود : شما چرا جامعه نمی خوانید ؟
جامعه ، جامعه ، جامعه .
دقت کردم دیدم در وقت پیمودن راه به نحو دایره راه طی می کرد یک مرتبه برگشت و فرمود : اینها رفقای شمایند که کنار نهر آبی فرود آمده و برای نماز صبح وضو می گیرند .
پس من از الاغ پیاده شدم و خواستم سوار اسبم شوم نتوانستم آن آقا پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و به من کمک کرد تا سوار شدم و سر اسب را به طرف رفقایم بر گردانید من در این هنگام با خود گفتم این شخص کی بود که به زبان فارسی حرف می زد و حال آنکه زبانی جز ترکی و مذهبی جز عیسوی در آن نواحی نبود و چگونه با این سرعت مرا به قافله رساند ؟
برگشتم پشت سر خود را نگاه کردم دیدم کسی نیست .



نوع مطلب : دینی,فرهنگی,مذهبی، اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 11:02 ق.ظ
ブランドコピーリュックサック,エルメスコピーリュックサック
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 11:01 ق.ظ
ルイヴィトンスーパーコピー専門店|ブランドコピー財布
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 11:00 ق.ظ
最高級レプリカ時計スーパーコピーロレックスなどのブランド時計コピー販売店
جمعه 24 شهریور 1396 08:31 ب.ظ
excellent submit, very informative. I ponder why the opposite specialists of this sector
do not notice this. You should continue your writing. I'm confident,
you have a great readers' base already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی